|
اينجا كسي نيست
دقايقي تو زندگي هست كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه دلت ميخواد اونو از تو رويات بيرون بكشي و توي دنياي واقعي بغلش كني!
نه دلم تنگ نشده واسه دیدن تو واسه وسوسه چشمهای روشن تو چرا دلتنگ تو باشم چرا عکستو ببوسم یه روز ابری و سرد رفتی تو از زندگیم
خدایا آفریننده ام تویی , افتخار می کنم که آفریده ی توام. تنهام نگذاركه خيلي تنهام
ديگر از فاصله ها فاصله دارم با تو
ميدونم كه دلت نمياد يه لحظه هم منو تنها بذاري حست ميكنم امروز برات جشن گرفتم منم و خودت... منو ببخش كه توي جشنت دارم گريه ميكنم اخه دستاي سردم بهونه ي دستات رو ميگيرن، دستاي مهربونت رو... دلم برات تنگ شده
سوی منزلگه ویرانه ی خویش به خدا می برم از شهرشما دل شوریده ی دیوانه ی خویش میبرم.تاکه درآن نقطه ی دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه ی عشق زین همه خواهش بی جاه و تباه میبرم تا زتو دورش سازم زتو.ای جلوه ی امید محال میبرم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال
بیهوده نیست که من بی تو نمی شوم و ترکیب تو در نام من قاعده زبان است که من بی تو سرگردانم و تو بی من گنگ و منم که تو را می نوازم که بی من چنگ خاموشی و تویی که به من شور می دمی که بی تو سیاهی سردم و سراب ساکتم
|
About![]()
فریاد را همه می شنوند
Home
|