خواستم زندگي كنم..... راهم را بستند..... خواستم حرف بزنم.....گفتند گناه است......گريه كردم....گفتند كودكانه است......خنديدم.....گفتند ديوانه است......حالا كه با تمام وجود سكوت كردم .....ميگويند عاشق شده است.
()
به یاد واژه ی آشنای دوستی و به یاد یادمان روزهای باهم بودن یک دم یادم کن.
+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت11:39توسط علی حسینی |
|