ديروز... باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه ... و اما امروز... باز باران بي ترانه... باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه... مي خورد بر مرد تنها...مي چکد بر فرش خانه...باز مي آيد صداي چک چک غم...باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده... نمي دانم...نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟...نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که آن کودک...که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد...کجاي ذلتش زيباست؟
+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت9:55توسط علی حسینی |
|
نه دل مفتون دلبندی , نه جان مدهوش دلخواهی نه بر مژگان من اشکی , نه بر لبهای من آهی نه جان بی نصیبم را پیامی از دل آرامی نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی چیم من ؟! آرزو گم کرده ایی تنها و سرگردان نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی گهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانی گهی خاموش و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی
+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت21:31توسط علی حسینی |
|
About
فریاد را همه می شنوند هنر واقعی شنیدن صدای سکوت است