تبليغاتX
قـــلـــب مــــــــرده

قـــلـــب مــــــــرده

گریه هایم بی صداست عشق من بی انتهاست رد پای اشکهایم را بگیر تا بدانی خانه عاشق کجاست

ديروز را سوزانديم براي امروز... امروزمان را گذرانديم براي فردا و فردايمان ديروزي ديگر!!! اين است بازي پوچ ما انسانها

                                                          

وقتی خدا بهت میگه باشه:چیزی رو که می خواهی بهت میده. وقتی میگه صبر کن : چیز بهتری بهت میده.

وقتی میگه نه : داره بهترین چیز رو برات آماده می کنه.

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت17:31توسط علی حسینی | |

اون کسي که به تو اظهار محبت ميکنه تشنه عشق نيست ....کمبود محبت هم نداره و ادم بي سر و پائي هم نيست ......... اون شخص تنها و تنها تو رو لايق محبتاي خودش دونسته و ميخواد تو رو تو اشيونه قلبش جا بده

+نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت19:56توسط علی حسینی | |

سلام به اون عزیزی که به سوال پاسخ داده بودن .

تمام حرفهای شما درست و متین ولی جوابی که من می خواستم خیلی ساده تر از این حرفهاست.

موفق و پیروز باشید.

+نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت19:51توسط علی حسینی | |

- پیش از آنکه از غذایی که خوردید ایراد بگیرید،به آن کسی بیندیشید که چیزی

 

   برای خوردن ندارد.

 

- پیش از آنکه از همسرتان گله کنید،به آن کسی بیندیشید که گریه کنان در پیشگاه

 

  خداوند زانو زده و مونسی از او می طلبد.

 

- پیش از آنکه از فرزندتان انتقاد کنید،به آن کسی بیندیشید که در آرزوی

 

 بچه دارشدن می سوزد و راه به جایی نمی برد.

 

- پیش از آنکه از کثیفی خانه و از اینکه کسی در کار نظافت و رفت وروب کمک

 

  حال شما نیست شکایت کنید،به آن کسی بیندیشید که سر پناهی جز خیابان ندارد.

 

- پیش از آنکه از زیادی مسافتی که رانندگی کردید شکایت کنید،به آن کسی

 

بیندیشید که همان مسیر را با پای پیاده طی می کند.

 

وآن هنگام که خسته اید و ناراضی از شغلی که دارید،به آن کسی بیندیشید که بیکار

 

یا معلول است و در آرزوی داشتن شغلی مثل شغل شما است.

 

 زندگی عطیه ی خداوند است.پس تو ای انسان آگاه:

 

 زندگی کن...

 

 از آن لذت ببر...

 

 شکرانه اش را به جا آور...

 

 و اهداف زندگی ات را به تمامی جامه عمل بپوشان

+نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت12:56توسط علی حسینی | |

دوست داشتن خيلي بهتر از عشق است. من هيچ گاه دوست داشتن خود را تا بالا ترين قله هاي عشق پايين نمي اورم.

سخته كه سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته كه روز تولدت ، همه بهت تبريك بگن ، جز اوني كه فكر مي كني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته كه غرورت رو به خاطر يه نفر بشكني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته كه همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت.

بدترين درداين نيست که عشقت بميره بدترين درداين نيست که به اوني که دوسش داري نرسي بدترين درداين نيست که عشقت بهت ناروبزنه بدترين درداينم نيست که عاشق يکي باشي واونم ندونه بدترين درداينه که يکي بميره اونوقت بدوني دوستت داشته.

چشمهايمان را به ديدن زيباييها عادت دهيم و با هم عهد ببنديم هرگز دلي را نشکنيم تلاش کنيم با دلي لبريز از صداقت ويکرنگي زندگي کنيم ووقتي به پرتو رنگانگ رنگين کمان خيره مي شويم دلهاي تنگ بي قرارمان را با لبخندي بي ريا آرام کنيم.

 

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت12:57توسط علی حسینی | |

لوئيز زني بود با لباسهاي کهنه و مندرس، و نگاهي مغموم . وارد خواروبار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد . به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند
جان لانک هاوس، با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند

زن نيازمند، در حالي که اصرار ميکرد گفت: آقا، شما را به خدا ، به محض اين که بتوانم پول تان را مي آورم
جان گفت نسيه نميدهد

مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت: ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من

خواروبار فروش با اکراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم. ليست خريدت کو ؟

لوئيز گفت: اينجاست
ليستت را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هرچه خواستي ببر
»
لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد ، از کيفش تکه کاغذي در آورد، و چيزي رويش نوشت وآن را روي کفه ي ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت

خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است

کاغذ، ليست خريد نبود، دعاي زن بود که نوشته بود: « اي خداي عزيزم، تو از نياز «من با خبري، خودت آن را برآورد کن

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت ومتحير خشکش زد
لوئيز خداحافظي کرد و رفت


........ فقط اوست که ميداند وزن دعاي پاک و خالص چه قدر است

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت18:23توسط علی حسینی | |

سکوت چشمانم مرز زمان را مي شکند نگاه دلم براي بودنت هر لحظه تمنا مي کند . و بودنت تمام اميد زندگيم مي شود در تقدير بودنم باران نمي باريد اما از لحظه بودنت آسمان بارانش را ارزاني کرده دنياي دلم در اين تنگناي بودن در اين حس پرواز جز لحظه هاي با تو بودن آرزويي در دل ندارد.

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت10:31توسط علی حسینی | |